محمد خزائلى

411

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت 19 ص 267 عزيزى در اقصاى تبريز بود حكايت 20 ص 269 يكى را چو سعدى دلى ساده بود حكايت 21 ص 270 شنيدم كه لقمان سيه‌فام بود حكايت 22 ص 270 شنيدم كه در دشت صنعا ، جنيد حكايت 23 ص 271 يكى بربطى در بغل داشت مست حكايت 24 ص 272 شنيدم كه در خاك « و خش » از مها حكايت 25 ص 273 كسى مشكلى برد پيش على حكايت 26 ص 275 گدايى شنيدم كه در تنگ جاى حكايت 27 ص 275 يكى خوب‌كردار و خوش‌خوى بود حكايت 28 ص 275 چنين ياد دارم كه سقاى نيل باب پنجم حكايت 1 ص 279 شبى زيت فكرت همى سوختم حكايت 2 ص 280 مرا در سپاهان يكى يار بود . حكايت 3 ص 285 يكى آهنين پنجه در اردبيل حكايت 4 ص 286 شبى كردى از درد پهلو نخفت حكايت 5 ص 287 يكى روستائى سقط شد خرش حكايت 6 ص 287 شنيدم كه دينارى از مفلسى حكايت 7 ص 288 فرو كوفت پيرى پسر را به چوب حكايت 8 ص 288 بلنداخترى نام او بختيار حكايت 9 ص 290 چنين گفت پيش زغن كركسى حكايت 10 ص 290 چه خوش گفت شاگرد منسوخ باف حكايت 11 ص 291 پسربچه با مادر خويش گفت حكايت 12 ص 293 شنيدم كه نابالغى روزه داشت حكايت 13 ص 293 رباخوارى از نردبانى فتاد